تبليغاتX
یاکاموز

یاکاموز

این عشق ماه است که در خاطره ی برکه ی بالای کوه باقی است...

تو بگو

روزی که به هم عشق ورزیدم را نفرین می کنم

ای کاش از دفتر خاطرات تاریخ حذف شود

تو تنها شدی

آری

در دلم تو تنها شدی

و از این تنها خوشحالم یا سوگوار؟

نمی دانم

تنهایی را تحمل می کنی

قلبم برایت کوچک است

می دانم

چه کنم؟

تو بگو.

                                                                                            عموغلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

رقاصه

برقص ای رقاصه

دست هایت را بالا و پایین کن

پاهایت را خرامان از زمین به پرواز درآی

تا همگان به رقعشق بورزند

ولی تو مال من باشی

آیا از آهنگی که برایت می نوازم خوشت می آید

آیا به اهنگ من می رقصی؟

یا ...

رقصت که چنین می گوید.

دست هایم را به رقص واداشتی

دیگر نمی توانم جلویسان را بگیرم

دستم را بگیر.

                                                                           عموغلی

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

تولدت مبارک ای هشتمین...

به اشتیاق زیارت پرواز کبوترانت

                                                                جاده ها را باکی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

28th October

    .ahmet anadan olan gonun aidin olsun

                                          

 

      

we are waiting for 28th October in that day we will say happy birth day Ahmet.all over the world will be happy .you bring new idiea for us and we are so glad that know you.thanks ahmet thanks.happy birth day happy birth day Ahmet. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

پسری که پدر و مادر خود را سیگاری کرد

قسمتی از داستان:(...بریم سر داستانمون خودمون داستان از این قرار بود که عموغلی پسر یکی یه دونه ی خانواده بود می دونین که تو این خانواده ها هم بچه های این جوری رو چطور بزرگ می کنن ....)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

نمی دونم

نمی دونم یه دوست جدید پیدا کردم یا یه دوست رو از دست دادم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

میزان

تولدت مبارک همین و بس چیز دیگری ندارم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

من پاییز را دوست دارم

پاییز امد .پاییز با برگ های خزان امد .در پاییز برگ درختان میریزد البته این اتفاق بعد از زرد و نارنجی شدن انها اتفاق می افتد .من پاییز را دوست دارم چون وقتی بر روی برگها راه می روی صدای خزخز انها خیلی زیبا است من به یک دلیل دیگر پاییز را دوست دارم چون فصلی است که در ان به مدرسه می رویم .من پاییز را دوست دارم چون بعضی از میوه ها هستند که در پاییز قابل برداشت هستند البته من پاییز را به یک دلیل دیگر پاییز را دوست دارم چون بسیاری از دوستان من در پاییز به دنیا امده اند و ما جشن های تولد بسیاری را در پیش داریم.من باران های پاییز را دوست دارم چون راه رفتن زیر باران را دوست دارم البته به یک دلیل دیگر من پاییز را دست دارم و ان اینکه دوست دارم ریزش برگ ها را از روی درختان به تماشا بنشینم.من پاییز را دوست دارم .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

مرد نود سال 4

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و مرد ما از کاری که کرده بود غصه می خورد .در این فکر بود که چرا با ان زن ملاقات کرده که زنگ در به صدا در امد و قلب مرد به تپش افتاد با خود گفت حتما زن است که امده تا او را ببیند .در ذهن خود طریقه ی دور کردن آن زن را از زندگیش می پروراند که در را باز کرد و یه جوان بیست و سه ساله را در مقابل خود دید بله او نوه اش بود .از پسری که کمتر از بقیه به او ارزش می داد.همدیگر را بغل کردند .مرد طوری او را در آغوش فشرد که ارزو کرد ان صحنه هیچ وقت تمام نشود احساس جوانی عجیبی به او دست داد.جئان هم اینو درک کرد که مرد از تنهایی خیلی رنج می کشد .کنار هم نشسته بودند و طبق رسم همیشگی از حال و هوای همدیگه آشنا می شدن.رفته رفته درد و رنج مرد دهن باز کرد و همه چیز را تمام و کمال به جوان گفت .دیگر کارش به جایی رسیده بود که با آن همه تجربه فراوان از یک جوان که یک چهارم سن او را داشت راهنمایی می خواست و این را اصلا احساس نمی کرد .بعد از چند ساعت بحث و تبادل نظر به این نتیجه رسیدند که مرد زن را فراموش کند و به روال عدی برگردد.و همین طور هم شد با اینکه زن چندین بار به در خانه مرد آمد ولی مرد او را راه نداد. رفته رفته مرد احساس تنهایی بیشتری می کرد با اینکه جوان در هفته دو سه بار به او سر می زد .مرد رفته رفته برای انتخاب همسر معیار هایی را انتخاب کرد که اگر خارج از این معیار بود او را رد می کرد .روزی از روزها با جوان از خرید بر میگشتند که چشم مرد به یک زن افتاد که درست همانند شاه پری داستان ما بود ولی مرد دیگر با تجربه شده بود دیگر آن اضظراب های همیشگی را از خود به نمایش در نمی اورد تا همه از موضوع با خبر شوند.حتی جوان هم در ماجرا قرار نگرفت مرد جوان را طوری هدایت کرد که در آخر مسیر خانه ی زن را پیدا کرد .خیلی برایش جالب بود چون زن هنوز یک دختر دم بخت در خانه داشت و یه پسر ابتدایی و یک پسر بزرگ که جدا از اینها زندگی می کرد .مرد تصمیم خود را گرفته بود با اینکه این زن از معیار هایش فاصله داشت ولی دیگر کاری نمی شد کرد چون او را انتخاب کرده بود .مرد در هنگامی که جوان در کنارش بود رفته رفته خوی او را به خود می گرفت حتی سرعت راه رفتنش هم تند تر شده بود و جوان به او می گفت که مرد رفته رفته موهای سرت دارد سیاه می شوند و این باعش خوشحالی او می شد و این چیزی جزء حقیقت نبود .حافظ و مولانا و شیرین و فرهاد و خسرو و لیلی با مجنونش در ضمیرش به صدا در آمده بودند چه زیبا بود این دوران برایش.با زنی که خیلی از خودش جوانتر بود ازدواج کرد ولی نمی توانستند زیر یک سقف با هم زندگی کنند چون اگر پسر بزرگ زن می فهمید برایش درد سر درست می کرد و این غم ماجرا بود.و مرد در این زمان نود سال داشت .

                                                این داستان شاید ادامه دارد ...............................

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت   توسط amogli  | 

مرد نود سال 3

سالها سپری شد و مرد در تنهایی بود همه دیگر ترکش کرده بودند تنها یکی از فرزندانش هنوز به او سر می زد ولی مرد به او علاقهی چندانی نداشت .روزی تنها بر روی یه نیمکت نسشته بود که یه پیر مرد به او نزدیک شد و با او شروع به صحبت کرد .از تنهایی ها و غم ها و دوران گذشته صحبت کردند و ندانستند روز را چگونه گذراندند .هفته ی بعد همان پیرمرد را در همانجا مشاهده کرد ولی این بار او متفاوت شده بود کمی جوانتر شده بود و شادابتر .مرد ما بلند شد و با همدیگر بر روی نیمکت نشستند پیرمرد خیلی خوشحال بود گویا دوباره ازدواج کرده بود .آری درست بود موضوع از همین قرار بود طوری از زنش صحبت می کرد که مرد داستان ما به فکر فرو برد که چرا نمی تواند ازدواج کند و یه همدم در این زمان بی همدمی داشته باشد .در حالی که پیرمرد حرف می زد مرد به فکر فرو رفت و رویا ها برای خود ساخت از زنانی که در پارک برای او عشوه می کردند .این رویا ها همانند رویاهیی بود که در سن هجده سالگی برای پری داستان ساخته بود .در این هنگام پیرمرد گفت که من دیگر باید بروم زنم منتظر من است واز هم خداحافظی کردند و مرد برگشت خانه .نشسته بود که احساس گشنگی کرد غم بزرگی را احساس کرد که چرا او نباید یه هم دم داشته باشد تا در هنگام گشنگی برایش غذا درست کند به هنگام تشنگی برایش اب بیارد .در بیماری ها پرستار باشد و در هناگم خواب ...یادش افتاد که دیگر ان طراوت جوانی را ندارد .ان شب را با شکم خالی به رخت خواب رفت .از ان به بعد هر روز به پارک می رفت زنهای عشوه گر  را تماشا می کرد و به انها می خندید کم کم این رفتار ها برایش عادی شد جوان ها را میدید که چگونه با هم رابطه برقرار می کردند.کم کم راه و روش انها را نیز اموخت و همانند انها عمل کرد به زودی با اولین پیر زن حرف زد با این که سنی از هر دوی انها گذشته بود ولی همانند بچه ها شده بودند .تو پارک با هم قدم می زدند و صحبت می کردند ولی مرد داستان ما از این موضوع خوشش نمی امد در دل می گفت اگر الان از او جدا شوم با توجه به وابستگی که به او پیدا کرده بود .ولی با این همه توانست از او دل بکند و مدتی تنها ماند .

                                                                     این داستان ادامه دارد ...........................

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت   توسط amogli  | 

مرد نود سال 2

ماجرا بعد از مرگ پری قصه ی ما متفاوت میشه اکثر بچه ها مرد رو مقصر اصلی فوت مادر می دونن به همین خاطر رفته رته بند و بساط رفت و امد با مرد رو می چینن .حتی پسرش که اونو اورده بود پیش خودش طوری رفتار می کنه که گویا دیگه تمایلی برای بودن با مرد  ندارد .مرد غم رو هم خونه ی خودش قرار داده بود و شادی هم با پری رفته بود انگار اون هم مرد رو مقصر می دونست .یکی دو سالی به همین منوال گذشت و مرد نبود همدم خود را رفته رفته بیشتر احساس می کرد .نان و آبش شده بود نان و پنیر و ماست .در سیاهی های زندگی او سفیدی موهای مرد را رنگ می زد ولی مرد توجهی نداشت .در محل هم مردم رفته رفته حرمت مو سفیدی او را درک نمی کردند و با او به مزاح برخورد می کردند و این مسئله برای  او رفته رفته دردناک تر می شد .روزی تنها در پارک نشسته بود که ناگهان متوجه شد یه زن پیر با عشوه و ناز به او نگاه می کند .مرد سرش را پایین و به خانه برگشت .روز بعد به پارک نرفت تا شاید ان زن رانبیند .دو روز بعد تو پارک یه زن دیگه همون ادا را در اورد و دوباره مرد به خانه برگشت .یه یک هفته ای به پارک نرفت تا اینکه یادش رفت به پارک بره .اصلا هم افکاری رو با حضور آن زنها در ذهن خودش نمی پروروند. آقا گویا زن ها دست از سر این مرد دست بردار نبودند .تو خیابون تو صف نانوایی تو بازار و... . ولی مرد داستان ما اهل این کار ها نبود چون هنوز با پری داستان زندگی می کرد حتی بعد از مرگ اون .

                                                                            این داستان ادامه دارد .................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت   توسط amogli  | 

مرد نود سال 1

در پاییز سال هزارو دویست و نود و هشت خورشیدی چشم به جهان گشود .مراحل رشد و کمال را یکی پس از دیگری پیمود و در این راه پر فرازو نشیب قران را در کنار گلستان و بوستان و مثنوی معنوی و کتاب های فراوانی در زمینه امئمه معصوم را قلب خود جای داد .با اشعاری که می خواند دل هر جنبنده ای را می ربود .روزی ذر یکی از مجالس در یک لحظه متوجه شد که نیمه ی گم شدهی خود را پیدا کرده است . این دوره را بهترین دوره ی زندگی خود بر می شمرد و بعد از چندی عشق بازی با دختر دل ربا به خواستگاری او میرود و جواب بله را می شنود .این در سن هجده سالگی او اتفاق می افتد .او دیگر مرد شده بود و می بایستی بار خانواده را به تنهایی به دوش می کشید دیگر کمتر در مجالس حاضر می شد و بیشتر وقت خود را با هم نفس خود به سر می برد .طولی نکشید این زوج جوان صاحب دختری شدند که شیرینی زندگی انها را دو چندان کرد .نتیجه ی این عشق بعد از چندین  سال پنج پسر و یک دختر بود.زمان سپری می شد و بچه ها بزرگ می شدن دیگه نوبت آنها بود که نیمه ی گمشده ی خود را پیدا می کردند .این اتفاق هم افتاد و بچه ها  یکی پس از دیگری رفتن دنبال کار خودشون .حالا وقت این بود که پدر بزرگ بشه و نوه هاشو بزرگ کنه .از این بابت خیلی خوشحال بود .زمانی رسید که بچه هاش برای رشد به شهر های بزرگ رفتند و پدرو مادرشونو تنها گذاشتند .کم کم غم داشت جای خوشی و سرو صدای بچه ها رو می گرفت.زمان سپری می شد و بچه ها کم کم یادشون می رفت به پدر و مادرشون سری بزنن و این بر غم و غصه ی دوران می افزود . روزی رسید که یکی از بچه ها امد و گفت که بیاید برویم با ما زندگی کنیم .با خوشحالی تمام وسایل خود را جمع کردند و به سمت خانه ی جدید حرکت کردند .روزهای خوش دوباره شروع شده بود ولی این روزها نیز به درازا نینجامید .روزی از روزها وقتی داشتن از یه مسافرت بر می گشتن تصادف می کنن و شاه پری داستان ما دچار آسیب دیدگی شدیدی میشه و به بیمارستان منتقل می شه .مرد ما دست به سر  تو بیمارستان منتظر جواب دکتراست .جواب منفی ست .جواب منفی ست ..............

این زمانی اتفاق افتاد که درست سال هزارو سیصدو  هشتادوچهار بود .شاه پری داستان ما پس از شصت و هشت سال با مرد داستان ما او را تنها گذاشت.

                                                                      این داستان ادامه دارد ..............

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت   توسط amogli  | 

شطرنج

الان دارم با يكي شطرنج بازي مي كنم كه خيلي وقته تو اين كاره .20دقيقه مي زنيم اسمش mjt نامرد خيلي وارده همهي مهره هامو ازم گرفته نگين كه خارجيه نه نه نامرد از خوده ايرانه من الان دوازده دقيقه براي حركت وقت دارم كه تنها يه سربازو يه شاه خالي دارم نمي دونم شاهمو كجا ببرم هيچ جايي تو اين خانه هاي سياه و صفيد براش پيدا نمي شه يعني روزي ميشه كه ما هم يه همچين وضعيتي پيدا كنيم .دارم باهاش بحث مي كنم كه چي كار كنيم اون ميگه كه من مترصد يه حركت توام تا سر شاهتو از تنش جدا كنم ولي من مي گم من كه 12 دقيق وقت دارم پس صبر كن تا وقتش برسه .اقا بالاخره بعد از يه مسابقه ي طولاني مات شديم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت   توسط amogli  |