تبليغاتX
یاکاموز

یاکاموز

این عشق ماه است که در خاطره ی برکه ی بالای کوه باقی است...

گیلدا زندست گیلدا زندست

با سلام به دوستان عزیز اونایی مدت ها به دنبال ققنوس می گشتن باید به خدمتشون عارض بشوم که گیلدا خانوم این ققنوس ما با لاخره پیدا شد.آن دسته از عزیزانی که می خواهند ما جرا بفهمند به ادامهی مطلب مراجعه کنند تا جریان را بفهمند که در این مدت چه بر سر دوست عزیز ما امده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت   توسط amogli  | 

و من بی خبر از همه چیز بودم

دیروز وقتی داشتم بعد از مدتها با بابام چایی می خوردم وقتی دستاشو دیدم  از خودم بدم اومد .بابای من یه رانندست .دستاش کلا سیاه شده بود و چین و چروکش خیلی خیلی زیاد شده بود از وقتی که وارد دانشگاه شدم عقایدم طوری عوض شده که حتی نتونسته بودم یه چند لحضه برای چای خوردن با بابام داشته باشم الان می فهمم تو این مدت بابایی چقدر زحمت کشیده تا ما بتونیم راحت باشیم نه ما کاری نکردیم تا کلمه ی بتونیم رو به کار ببریم باید می گفتم و باید بگم تا ما راحت باشیم چون هیچ سعیی نکردیم تا کلمه ی توانستن رو به کار ببریم .یه لحظه این متن رو ول کننین و به زندگی خودتون برگردین به دست های بابایی و مامانی نگاه کنین به صورت چروک افتادشون نگاه کنین ببینین آیا تونستین اونی که پدر و مادر هامون از ما انتضار دارن باشیم خیلی از ما ها اره بعضی هامون هم نه.

بیشتر ماها بخصوص خود من می گیم که پدر و مادر هامون از یه نسل دیگه هستن و احساسات ما جوان های امروزی رو درک نمی کنن نمی دونن دنیای مدرن چیه در حالی کهدر بین خود ما هم جوان هایی هستن که خودشون رو هم درک نمی کنن .

یک حادثه ی ناگوار برای ما اتفاق میفته و ما در حالی که فکر می کردیم پدر و مادر ما رو درک نمی کردن اولین کسایی هستن که به کمک ما میان وقتی که نمی تونیم راه بریم عصای ما میشن وقتی تو تخت بیمارستانیم پرستار ما میشن و هر کاری از دستشون بر میاد برای ما انجام میدن ولی ما دوباره بعد از اینکه سر حال میایم زحمت های اونا رو با پرویی نادیده می گیرم و میگیم که خوب وظیفشون بود و می بایستی این کار و انجام می دادن .

برگردیم با ماجرای خودمون:یواشکی به دست های بابام نگاه می کردم اولش به ذهنم رسید که برم یه کرم خوب بخرمو یواشکی اونو بدم به بابام تا دستاشو با اون معالجه کنه .و خیلی فکر های دیگه برای درست شدن دستاهای بابام.هی خدا .

همین طور که داشتم فکر می کردم چشمم به موهای سفید بابایی افتاد که خیلی خیلی زیاد شده بودن و اصلا به سنش نمی خورد که این همه موی سفید داشته باشه .و من بی خبر از همه چیز بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط amogli  | 

yollari solaram goz yashiminan

sen siz deniz siz galdem

beloglari gazdim

gara belogi hasan bilogi

sandan asar yok

ofuglarda gazdim seni

saballandan bakha bakha

ya benden asar yok ya sandan

neylaim hardasan gal

gayid gal gedan yerdan

gayigimi harda sowa salem

sensiz yellar asmir

daglar ojaler sensiz

gayid gal gedion yerdan

yollari solaram goz yashiminan

(be banim aval turki sharkimde shayad khoshoz galmasin) 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت   توسط amogli  | 

وای بر من خودم هستم

من چقدر بدبخت هستم

نقاش نشدم تا بتوانم زیبایی تو را بر روی دریاچه ی ایشیکلی به تصویر بکشم

تا که بل از نورانیت تو سر تعظیم فرود بیاورد

ذوق شاعری نداشتم تا داستان عشقمان را به قلم در اورم

سعدی و مولانا و گوته و شکسپیر چه کاره هستند

بازیگر نسدم تا نقش با تو بودن را بازی کنم

ها ها  داستن هافمن و مورگان فری من و جان ونی

شاگردی را بلد نیستم تا اموزگار زندگی من باشی

می بینی قلم در دست گرفتن را هم بلد نیستم

حتی کفاشی .کفشت را بدوزم

یا خوانندگی .با صدایم تو را ارام کنم

دروغ تو چه در من بر جای گذاشتی

که حتی فراموش کردن را هم نیاموخته ام

ای کاش ماه در اسمان خیالت بودم

نه ماه زیاد است

ابری بودم در خیالت که جلوی ماه را می گرفت

نه این طور آزرده می شدی

ای کاش مرا سنگی تصور می کردی

نه با من روبرو نشو زمین می خوری

می بنی نمی دانم نمی دانم چه باشم تا که بل

با تو باشم

وای بر من خودم هستم

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت   توسط amogli  | 

سر خوش

امروز سرخوش هستم شاید به دلیل کتابی هست که دارم می خونم .این باره دومه که این کتاب رو میخونم ولی انگار تازه خریدمش .دارم در مورد "بریدا" حرف می زنم اثر معروف پائولو خیلی باهاله دوسش دارم .الان تو دانشکده هستم و نمی تونم بیرون برم چون شدت بارون در حدیه که به هیچ کس اجازه ی خارج شدن از دانشکده رو نمی ده حتی چتر هم ندارم که برم بیرون هر کی یه چتر پیدا می کنه زود جیم میشه.دوست دارم با همه حرف بزنم حتی با خدا ولی شمرده و رسا و از ته دل .سرخوش هستم نه اینکه فکر کنین چیزی خوردم نه این طوریا هم نیست گویی خودمو پیدا کردم که کی هستم ولی از گذشته خودم فرار نمی کنم چون می خوام اونو به عنوان یه یادگاری نگه دارم نه اینکه فکر کنین گذشته بدی داشتم ها نه الان سرخوش هستم .شاید اینم یه حالت سینوسی از احساسات من باشه که الان درست در نقطه ی اوجش باشه و با مشتق گرفتن از اون به یکباره به صفر برسه ولی از من که به آسونی ها مشتق گرفته نمی شه باید معادلات خیلی سختی رو روزگار بلد باشه تا بتونه این کارو بکنه .امروز سرخوش هستم شاید به خاطر دوستم باشه که تونسته به معشوقش برسه دوستم خیلی احساسیه در حالی که همیشه می گفت من جرات پیشنهاد دادن رو ندارم و نمی تونم با یه دختر در مورد احساساتم حرف بزنم ولی یه روز بهم گفت ه می خواه بهش پیشنهاد بدم و رفت و اونم قبول کرد و الان با هم هستن . من و دوستم هر دومون یه زندگی سینوسی داریم که زندگی سینوسی اون از مال من شدیدتره و ساده تر ازش مشتق گرفته می شه .امروز سرخوش هستم شاید به این خاطره که پاییزه و من پاییز رو دوست دارم .بارون رو دوستم .دوست دارم زیر بارون خیس بشم با اینکه چتر داسته باشم آره همن کارو دیروز وقتی داشت بارون می بارید انجام دادم جاتون خالی خیلی باحال بود چون با پاییز تنها بودم روی برگهاش راه می رفتم بدون اینکه اعتراضی بکنه از نفسش تنفس می کردم بدون اینکه خفه بشه در کل پاییز رو دوست دارم چون منو دوست داره .امروز می خواستم زیر بارون پاییزی غسل پاییز بگیرم که یه ندا که نفهمیدم از کجا اومد منو از این کار منع کرد منم گفتم شاید یه نشانه بود که من نمی بایست این کار رو انجام بدم ولی همین که نیت اون داشتم برام کافی شد .امروز سرخوش هستم شاید به خاطر اینکه می خوام دوستام هم سرخوش باشن مخصوصا آیلار.۸۶.اوشاخ.۱۶۲.گیلی خانوم  یاکاموز و...امروز به همشون سر می زنم تا بفهمن که من فراموششون نکردم .شرح مشاهده :۸۶و اوشاخ افسرده هستند دلایل واضح هستند آیلار عاشقه و نمی تونه حرف دلش رو به معشوقه بزنه .۸۶و اوشاخ هدف ندارن و نمی دونن چی کار باید بکنن که بتونن ار حالت منفی سینوسی در بیان .۱۶۲ رو گرفتن و ازادش نمی کنن.گیلی خانوم رفته و دیگه برنمی گرده و هیچ خبری ازش نیستلطفا اگه کسی خبری ازش داره به ما هم اطلاع بده .یاکاموز همیشه عاشقه و هر وقتی به ما سر نمی زنه فقط روزهای عید میاد .امروز سرخوش هستم شاید آخر پاییزه .ببخشید امروز آخر پاییز نیست به همین خاطر سرخوشم.داره برف میاد.

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

تو بگو

روزی که به هم عشق ورزیدم را نفرین می کنم

ای کاش از دفتر خاطرات تاریخ حذف شود

تو تنها شدی

آری

در دلم تو تنها شدی

و از این تنها خوشحالم یا سوگوار؟

نمی دانم

تنهایی را تحمل می کنی

قلبم برایت کوچک است

می دانم

چه کنم؟

تو بگو.

                                                                                            عموغلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

رقاصه

برقص ای رقاصه

دست هایت را بالا و پایین کن

پاهایت را خرامان از زمین به پرواز درآی

تا همگان به رقعشق بورزند

ولی تو مال من باشی

آیا از آهنگی که برایت می نوازم خوشت می آید

آیا به اهنگ من می رقصی؟

یا ...

رقصت که چنین می گوید.

دست هایم را به رقص واداشتی

دیگر نمی توانم جلویسان را بگیرم

دستم را بگیر.

                                                                           عموغلی

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

تولدت مبارک ای هشتمین...

به اشتیاق زیارت پرواز کبوترانت

                                                                جاده ها را باکی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

28th October

    .ahmet anadan olan gonun aidin olsun

                                          

 

      

we are waiting for 28th October in that day we will say happy birth day Ahmet.all over the world will be happy .you bring new idiea for us and we are so glad that know you.thanks ahmet thanks.happy birth day happy birth day Ahmet. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت   توسط amogli  | 

پسری که پدر و مادر خود را سیگاری کرد

قسمتی از داستان:(...بریم سر داستانمون خودمون داستان از این قرار بود که عموغلی پسر یکی یه دونه ی خانواده بود می دونین که تو این خانواده ها هم بچه های این جوری رو چطور بزرگ می کنن ....)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

نمی دونم

نمی دونم یه دوست جدید پیدا کردم یا یه دوست رو از دست دادم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

میزان

تولدت مبارک همین و بس چیز دیگری ندارم .
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت   توسط amogli  | 

من پاییز را دوست دارم

پاییز امد .پاییز با برگ های خزان امد .در پاییز برگ درختان میریزد البته این اتفاق بعد از زرد و نارنجی شدن انها اتفاق می افتد .من پاییز را دوست دارم چون وقتی بر روی برگها راه می روی صدای خزخز انها خیلی زیبا است من به یک دلیل دیگر پاییز را دوست دارم چون فصلی است که در ان به مدرسه می رویم .من پاییز را دوست دارم چون بعضی از میوه ها هستند که در پاییز قابل برداشت هستند البته من پاییز را به یک دلیل دیگر پاییز را دوست دارم چون بسیاری از دوستان من در پاییز به دنیا امده اند و ما جشن های تولد بسیاری را در پیش داریم.من باران های پاییز را دوست دارم چون راه رفتن زیر باران را دوست دارم البته به یک دلیل دیگر من پاییز را دست دارم و ان اینکه دوست دارم ریزش برگ ها را از روی درختان به تماشا بنشینم.من پاییز را دوست دارم .......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت   توسط amogli  |